۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

شام سالم برای خانواده‌ای کوچک

ماهی را از آب گرفته بودند
مرده بود
ماهی ، در سینک پر از آب
مرده بود
فلس‌های خاکستری
دیر پاک می‌شوند
شش‌های کبود
بی آب شش‌های کبود
ماهی تکه تکه
در سینک پر از آب
مرده بود . 

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

غیبت کبری

در کنار آفتاب چرک تابستان

به خدا سلام برسانید .

به خدا

تقصیر ما نبود

ما برایش قلاب گرفته بودیم

ولی این دیوار لعنتی

بد جور بلند بود .

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

عکس تار

بهار شده ود

و من هنوز

کنار نرده‌های آبی بالکن

دست‌هایم یخ می‌کرد

بیش‌تر از سیاه چال مدرسه

آژیر‌های قرمز ممتد

و خط‌های پیشانی پدر

از لقی این نرده‌های آبی می‌ترسیدم .

 

بهار شده بود

دست‌هایم هنوز یخ می‌کرد

دوچرخه پیر شده بود

عکس‌ها هم که گندشان بزند

همیشه پیرند

و مثل همیشه ، تار

جای یکی خالی بود

جای یکی خالیست .

 

بهار شده بود

روی دست‌هایم

خاک مرده پاشیده‌اند .

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

سرب داغ

تا پیشانی بلند برادران‌مان

                   پیش‌روی کرد

                                   دشمن

            صراط این گلوله‌ها

                      مستقیم بود

             ***  

گواه باش

       تاریخ انزوا !

بر

       تن‌های تنها

تنهای تنها .

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

اتوبوس مدرسه

تا خدا به داد ما برسد

دیوار‌ها ریخته‌اند

یأس از پنجره داخل شد

و مرگ کنار در رختخواب پهن کرده

خدا به داد ما برسد .

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

ملال

همه‌ی آدم‌های تنها

عصر‌های جمعه

کارمند بایگانی یکی از اداره‌های سبزوارند

دنبال پرونده‌ای

به شماره‌ی 55 / ب462

در زونکن 48 – آ

در کمد سمت راست  انتهای راهرو

 

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

جغرافیای اندوه

ما جغرافیای اندوهیم

تاریخ دل‌تنگی

هندسه‌ی درد

شبیه کتاب‌های پیر متروک

شبیه پرنده‌ای که می‌خواست بپرد

شبیه پرنده‌ای که نگذاشتند بپرد .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

گرفته مثل آسمان

محکوم  بالای دار

آخرین تلاش‌هایش را برای جان دادن می‌کرد

زندانبان خمیازه می‌کشید

و خورشید پشت یک کوه بلند لعنتی

گیر کرده بود

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

فراموشی

مثل گیره‌ی بند رخت

تنها در باد

یا لانه‌های خیس پرندگان

که جای پایشان

در آسمان خط خورد

ردی نیست

و هیچ خطی

چهره‌های شکسته در آینه

و خاطره‌های محو را

به یکدیگر وصل نمی‌کند

حتا لیست مرده‌های گورستان شهر

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

واحد هم‌کف شرقی

حوصله‌ی ابر‌های سفید هم

مثل کتری آب جوش روی اجاق گاز

که امروز صبح ،  سر رفت

سر رفت .

برق آشپزخانه را بزن

شقایق که توی سینک روئید

شاید باران هم بارید .

آشغال‌ها را من روی بند پهن می‌کنم

تو لباس‌ها را ببر دم در

زنگ خانه را که زدم

روی میز یادداشت گذاشته بودی

“ کلید زیر پادری است “

باید برای پرنده‌های خیس

و مرد‌های تنها

دعا بخوانیم .

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

بازوبند قرمز

رد نگاهت تنها

اجاق کور چشم‌هایم را

حامله می‌کند .

هم‌سنگر من باش

تو دست‌هایت را فاتحانه بالا نگه دار

فریاد بزن

هنر مسلح !

شعر باید شلیک کند .

من پشتم به کیسه‌های شن گرم است

: نگاه باید شلیک کند .

  نگاه باید شلیک کند .

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

روز‌ها سکوت ، راز‌های سکوت

چندین بهار گذشت و

گل‌های پیراهنت توی اتاق

باز نشد .

شب بود

و هیچ کس نفهمید

که سگ‌ها چرا پارس نکردند .

آینه‌ها شکست

آب‌ها خشکید

کتاب‌ها سپید شد

لغت‌ها پیر

و مرگ از چرخه‌ی سرنوشت فرار کرد .

سگ گله می‌گفت :

سکوت ، کوچ واژه‌ها میان چشم‌ها است .

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

در این وقت مخوف

" در این وقت مخوف “ *

که ستاره‌ها در آسمان جان دادند

و نفس در گلوی کودکان گرفت

" در این وقت مخوف “

که بلا نزدیک بود و هلهله دور

و پرندگان برای مردن به خانه‌شان برمی‌گشتند

" در این وقت مخوف “

زمین پیامبر تازه می‌خواهد

و آدم ، تنها چهار حرف دور افتاده است .

 

* وام گرفته از آندره تارکوفسکی

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

تریلوژی جنگی که تمام نمی‌شود

گلوله‌ها غمگین‌اند .

         ***

در جبهه‌های جنگ

برف نمی‌بارد

گلوله می‌بارد .

       ***

آدم‌ها از گلوله‌ها

غمگین‌ترند

وقتی در جبهه‌های جنگ

برف می‌بارد .

کاش می‌شد

دشمن را با گلوله‌های برفی

دنبال کرد .