زیر پوستهایمان، هراس
حفرههایی عمیق در قلبهایمان
دست من بر دهان دیگری است
بغض او در گلوی من
آه! مشتهای تقلا
رگهای ملتهب
آرام
کار از کار گذشته
.
.
.
در تنهایمان محاصره شدهایم
ما را به مرگ طبیعی میکشند.
زیر پوستهایمان، هراس
حفرههایی عمیق در قلبهایمان
دست من بر دهان دیگری است
بغض او در گلوی من
آه! مشتهای تقلا
رگهای ملتهب
آرام
کار از کار گذشته
.
.
.
در تنهایمان محاصره شدهایم
ما را به مرگ طبیعی میکشند.
در فرصتی که انگار همیشه هست
باید مینهای موذی ویندوز را پیدا کنم
و دستی به موهایم بکشم
اگر بودی!
باد را به درختان بید میبردی
حسابِ سوت کتری که از دستم در رفت
دیگر هیچ کلیدی
به قفلهای خانه نخورد
اگر بودی!
نفسهای یاکریم را
از لای منقارِ کلاغِ مرموزِ صبح
بیرون میکشیدی
نفس گرفته و
دیگر هیچکدام از ماهیهای خانگی
برای سلام
سرشان را از حفرههای عمیقِ سینک
بالا نیاوردند
اگر بودی!
ماهیها را به برکه برمیگرداندی.
باید محاصره را بشکنیم
و ماهیها را به برکه بازگردانیم
سگها را به بیشه
صلیب را به کوه طور
مسیح را به نطفه
بیهوده زیست
بیهوده مرد
باید سنگ را به بالای کوه برسانیم
باید سنگ را به پایین کوه بیندازیم
محاصره را بشکنیم
و به سهم هر گلوله ، قناعت کنیم.