سوت کتری
مسافرانی که از پلهها بالا میرفتند
کلافه کرده بود
سایهام در سینک تقلا میکرد
باید دستهایم را بشورم
و خرده شیشههای خونی را
سر به نیست کنم
***
ما فرزندان ـ پنجرههای بسته بودیم
که باد ، پشتشان میوزید .
سوت کتری
مسافرانی که از پلهها بالا میرفتند
کلافه کرده بود
سایهام در سینک تقلا میکرد
باید دستهایم را بشورم
و خرده شیشههای خونی را
سر به نیست کنم
***
ما فرزندان ـ پنجرههای بسته بودیم
که باد ، پشتشان میوزید .
قلبم میگیرد
قلبم تند تند میگیرد
حقیقتش
پیرزن روی پلهها نشسته بود
و آفتاب بی رمقتر از دیروز میتابید
دریا از خیابان پشتی پس زد
و آتش نشانان همه در محل حادثه سیگار میکشیدند
فرشتهها را دیدم
فرشتهها را روی تیرهای برقی که ورد میخواندند ، دیدم
بقایای سایه روی کوچه است
و واژههای پوچ
توی سینک
راستش را بخواهید
پیرزن هنوز روی پلهها نشسته است .
باید چشمان بستهی پدر را دنبال کنم
و غرق عطر مادرم باشم وقتی پیاز تفت میدهد
باید یک محکوم به اعدام را
در آخرین ساعات سلول در آغوش بگیرم
همراه شوم با ویرجینیا وولف
تا آخرین نامهاش را بنویسد و
جیب هایش را پر از سنگهای درشت کند
و به سوی رودخانه برویم .
ساعت سه باید در ایستگاه قطاری باشم
که ما را از خانه دور میکند .