در حنجرههای مخدوش
بال پرندگان شهر
تیر میکشد
از نای کلاغهای
صبحهای ساعی
زار زار زار
در حنجرههای شهر
تیر خلاصی است
که نکشته
گیر کرده است .
در حنجرههای مخدوش
بال پرندگان شهر
تیر میکشد
از نای کلاغهای
صبحهای ساعی
زار زار زار
در حنجرههای شهر
تیر خلاصی است
که نکشته
گیر کرده است .
با تکههایی از شعرهای مولانا
و تابش مورب آفتاب ، به مقدار کافی
و زنی که قبل ظهر
ماهی روز را با اشکهایش پاک میکند
با مردی که زیر چترش راه میرفت
و پنجرههای معلق
بادهای موهوم
قوطیهای سر بستهی دارو
پاکتهای سیگار
سرفههای کهنه
کودکانی که از مدرسه برمیگشتند
و کودکانی که به مدرسه میرفتند
با خمیازه و خلسه و خلتهای خشک
با تک تک مسافران اعتباری خط دو
حتا آنها که خطشان را در امام عوض کردند
ما مربوط به همیم
و به گمانم روزی میشود
به سطرهای ابتدایی این شعر بازگشت
به تکههایی از شعرهای مولانا و
تابش مورب آفتاب ، به مقدار کافی
و زنی که قبل ظهر
بغضش را قورت میدهد .
اگر چه صبرمان
قد قناعت سفرههایمان نبود
اگر چه زخم
دهان باز میکند و
هر روز قبل صبحانه
با قرصهای صورتی
ما را قورت میدهد .
اما شاید پرندگان کوچیده
و گربههای زاهو
دعایشان مستجاب شود و
پلهای پشت سر ، همین طور بیخودی
به جای اول خویش باز گردند .