تمام این سالها
کودکی را خواب میدیدم که یک گوشه نشسته
ورد میخواند:
خوش به حال روزها که تمام میشوند.
تمام این سالها
کودکی را خواب میدیدم که یک گوشه نشسته
ورد میخواند:
خوش به حال روزها که تمام میشوند.
از من طفره رفت
و تبدیل به حجم غمگینی شد
که باید ماهیهای توی سینک را تکه میکرد
با کلماتی جویده
اندوه خانگی را انکار کرد
خانه دو ردیف دندان بزرگ شد
که به ما میخندید
بمبها کار میکنند هنوز
سرفههای خشک
صدای جیر جیر در
آبی رنگ پریده
کلاغ با انتهای قصه کنار آمد
ابرها میرفتند