زنگ خراب است
در گیر میکند
خانه قلنج کرده
و
اهالی خانه نبودند
وقت تماشای روز مبادا
که با هیبت خمیده و قدمهای آهسته
از انتهای کوچه داخل شد .
زنگ خراب است
در گیر میکند
خانه قلنج کرده
و
اهالی خانه نبودند
وقت تماشای روز مبادا
که با هیبت خمیده و قدمهای آهسته
از انتهای کوچه داخل شد .
برای شاملو
آسمان که هزار رنگ عوض کرده
و زمین
زمین مبهوت
مبهوت و مات
چرخان
چرخان و یاس خورده
مایوس و تاب از کف داده
و زمان
که تنها گذشت
و تنها گذشت و بازنگشت .
بر پیشانی کوتاه روزگار
با نقره داغ و
ننگ و
دشنهی عتیق
خطی به رد خون :
که آن که رفت
رفت و
دیگر بازنگشت .
شاید با تبسمی
لکنت به عشق زبان باز کند و
به بوسهای
زمان را باد با خود ببرد
و ما در انتهای جاده محو خواهیم شد .