۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

واحد هم‌کف شرقی

حوصله‌ی ابر‌های سفید هم

مثل کتری آب جوش روی اجاق گاز

که امروز صبح ،  سر رفت

سر رفت .

برق آشپزخانه را بزن

شقایق که توی سینک روئید

شاید باران هم بارید .

آشغال‌ها را من روی بند پهن می‌کنم

تو لباس‌ها را ببر دم در

زنگ خانه را که زدم

روی میز یادداشت گذاشته بودی

“ کلید زیر پادری است “

باید برای پرنده‌های خیس

و مرد‌های تنها

دعا بخوانیم .

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

بازوبند قرمز

رد نگاهت تنها

اجاق کور چشم‌هایم را

حامله می‌کند .

هم‌سنگر من باش

تو دست‌هایت را فاتحانه بالا نگه دار

فریاد بزن

هنر مسلح !

شعر باید شلیک کند .

من پشتم به کیسه‌های شن گرم است

: نگاه باید شلیک کند .

  نگاه باید شلیک کند .