۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

حرارت مسری یک کالبد‌شکافی در آناتولی

شش‌هایش عرق کرده بود

مثل پنجره

و حجمی از غبار روی جسدِ باز شده

«طولانی و جانکاه

با ردی از خون در پیشانی

بلند و سفید

بر اثر

تمام

دهان پرِ خاک

با دعای خیر دلفین‌های تایجی۱ در سینک

و رد خون بر پیشانی بلندش

درد مزمن

نامبرده

دل‌تنگی

خاک در شش

رنج

می‌برده است»

برگه کالبد‌شکافی را بست و بخیه زد

ادامه‌ی سیگار

نور آجری سحر در اتاق

صدای باد لای فنس‌

روی بخیه

خون

پیشانی بلند

تمام.

۱. خلیج تایجی در ژاپن، کشتارگاه دلفین‌ها

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

انتحار

از آسمان تیره‌ی شهر
آن معجزه‌های مایوس
سرگرمِ رهگذرانِ دست به سر شده‌ای بودند
که هیچ چیز، جز سردی پس از مرگ در آن‌ها عمل نکرده بود
پیوندی از بزاق، خون‌آبه و بوی خاک در دهان
با اطمینانی دلهره‌آور به سنگ‌فرش
که انگار صبح به صبح با ماشین حملِ شیر
در سطح شهر پخش شده باشند
معجزه‌ها، جفت جفت
ناشیانه روی تیر‌های چراغ برق پایشان را تاب می‌دهند 
و در فکر یک انتحارِ مومنانه‌اند
که تا شعاعِ آخرین نفر کار می‌کند

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

رئالیسم جادویی

از چروکیدن لیوان و فلس‌های ماهی روز که می‌گفت

دهانش قفل بود و

لاشه‌ی اتاق بوی گه می‌داد

ولی نعش، چندان بر مردنش واقف نبود انگار

و دم به ساعت چایی دم می‌کرد

البته نگرانِ کرختی رگ‌ها، غذای گربه‌ها

و تمام شدن سیگار هم بود

عصر‌ها که کفن‌پیچ، تابوت را برای قدم زدن پشتش می‌انداخت

و به خیابان می‌زد

تعریق که نداشت ولی آخرین مهره‌ی کمرش بیرون می‌زد

چشم‌هایش را آبِ جوب می‌برد

ساعتش خواب می‌رفت

کفشش لُق لُق می‌کرد

فکش در می‌رفت

کتفش می‌افتاد

سگ سگ را می‌خورد

و به جای دانه

حرف‌های جا نشده در جدولِ دیروز را برای پرنده‌ها می‌ریخت

و بلند بلند توی دلش فحش می‌داد

خودش البته می‌گفت:

کشیدگی عضلاتِ گردن، مزید بر علتِ تمام رنج‌ها است