۱۳۹۳ فروردین ۱, جمعه

هرایی

به محمدرضا اسحاقی

دستی به سر غریبه‌ها کشید

و نشتی بهار را به حلقوم گرفت

از زخم ترک خورده را

به حلقوم گرفت

از عشق حرام شده

حرام تباه شده

تکه‌های گوشت جویده شده‌ی کنار هر ناخن را

کالبد‌های ضد‌نفر را

پرچم‌های سیاه را

رهگدران گورستان

غریبه‌ها

غریبه‌ها

غریبه‌ها را

در

آغوش

گرفت

 

۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

حرارت مسری یک کالبد‌شکافی در آناتولی

شش‌هایش عرق کرده بود

مثل پنجره

و حجمی از غبار روی جسدِ باز شده

«طولانی و جانکاه

با ردی از خون در پیشانی

بلند و سفید

بر اثر

تمام

دهان پرِ خاک

با دعای خیر دلفین‌های تایجی۱ در سینک

و رد خون بر پیشانی بلندش

درد مزمن

نامبرده

دل‌تنگی

خاک در شش

رنج

می‌برده است»

برگه کالبد‌شکافی را بست و بخیه زد

ادامه‌ی سیگار

نور آجری سحر در اتاق

صدای باد لای فنس‌

روی بخیه

خون

پیشانی بلند

تمام.

۱. خلیج تایجی در ژاپن، کشتارگاه دلفین‌ها

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

انتحار

از آسمان تیره‌ی شهر
آن معجزه‌های مایوس
سرگرمِ رهگذرانِ دست به سر شده‌ای بودند
که هیچ چیز، جز سردی پس از مرگ در آن‌ها عمل نکرده بود
پیوندی از بزاق، خون‌آبه و بوی خاک در دهان
با اطمینانی دلهره‌آور به سنگ‌فرش
که انگار صبح به صبح با ماشین حملِ شیر
در سطح شهر پخش شده باشند
معجزه‌ها، جفت جفت
ناشیانه روی تیر‌های چراغ برق پایشان را تاب می‌دهند 
و در فکر یک انتحارِ مومنانه‌اند
که تا شعاعِ آخرین نفر کار می‌کند