۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

واقعیت موجود

بمب‌ها کار می‌کنند هنوز

سرفه‌های خشک

صدای جیر جیر در

آبی رنگ پریده

کلاغ با انتهای قصه کنار آمد

ابر‌ها می‌رفتند

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

جنگ و ضمیر جمع

جنگ

و حیات نباتی

دشمن که سینه‌ام را با سرنیزه دریده بود

پیشانی تو را نشانه رفته است

ورد می‌خواند

ما ورد

قدردان واژه‌ها

و

نجات

نجاتِ دور

که از حلقومِ گلوله و وحشت

بیرون کشیدیم

«ما»

من، تو و دشمن

و حالا مومن به ضمیر‌‌های جمعیم

تنها جایی که قادر به کشتن یکدیگر نیستیم.

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

رستاخیز

روزی که قبر‌ها قیام کنند

و مرده‌ها با پوزخند از کنار زنده‌ها گذر کنند

روزی که فیل‌ها برای تسلای دل مورچه‌ها

ما را بدون غرض لگد کنند

و کوه‌ها سر‌جایشان بمانند

و ابر‌ها مثل دیروز بیهوده بالا سر ما بچرخند

دریا آرام باشد

و گلوله درست همان جایی بر‌ود که بد جور تیر می‌کشد

تیر می‌کشد

تیر چراغ برق تیر می‌کشد

همسایه‌ی دیوار به دیوار خانه‌ی پدری تیر می‌کشد

رگ‌های زمین مادری تیر می‌کشد

و درست همان لحظه‌ای که همه چیز تیر می‌کشد

گلوله‌ای

بیا بحث را عوض کنیم

چه قدر گلوله

مرگ

قبر

داغ

نکبت

باشه قبول!

بگو بزرگ بنویسند

ما دلخوشیم به کوه‌های استوار

ابر‌های تکراری

دمپایی ابری

گلوله‌های مشقی

و سری که درد نمی‌کند.